دوستای خوبم به دلیل عدم پرداخت به موقع اجاره به بلاگفا از خونم انداختنم بیرون![]()
الان یه خونه جدید تو وردپرس اجاره کردم این هم آدرسش![]()
www.sarhangtamam.wordpress.com تشریف بیارین در خدمت باشیم.
دوستون دارم منتظرتونم ![]()
![]()
![]()
آلفردو پاچينو در 25 آوريل 1940 در محله فقير نشين هالم نيويورک به دنيا آمد، دوساله بود که والدينش از هم جدا شدند و به اتفاق مادر و مادر بزرگش به منطقه برانکس نقل مکان کرد.آنقدر عزيز دردانه بود که تا هفت سالگي پا از در خانه بيرون نگذاشته بود، مبادا که چشم بخورد! اين يک سنت مذهبي و قديميه ايتالياييست که به فرزندان پسر اهميت خاصي ميدهند و ريشه اش در فرهنگ باستاني رومي لاتين است ( هر پسر بچه اي بلقوه يک سلحشور و يک رزم آور وطن پرست است که ميبايست پس از رسيدن به سن بلوغ وظيفه ي پاسداري از مرزهاي امپراطوري را به عهده بگيرد.). پدرش يک مهاجر ايتاليايي بود و عقيده مذهبي در خانواده ي آنها ريشه داشت.مهاجرت به آمريکا هم براي نسل اول مهاجران به معناي امريکايي شدن نبود.آنها همچنان در باورهاي سرزمين مادري خويش زندگي ميکردند، و حداقل به اندازه سن يک نسل وقت لازم بود تا با بتوانند با هويت جديدشان زندگي کنند...
_________________
ادامه مطلب
|
عشق یعنی:
|
|
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است. |
ادامه مطلب
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد.
نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت: - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: - اى خداى كريم! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه:- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا برآورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد يا چهار بانده ؟؟!!
_________________
نيكي و بدي يك چهره دارند، همه چيز به ان بسته است كه هر كدام چه موقع سر راه انسان قرار بگيرن
آقای احمدی نژاد!
اینجا دانشجویان به هنگام سخنرانی در پشت درهای دانشگاه خود نگاه داشته نخواهند شد. اینجا مخاطب هرسخنرانی دانشجویان واقعی شریف هستند، نه شنوندگان همیشه حاضر و همیشه موافقی که با اتوبوس آورده می شوند.
اینجا رییس دانشگاه هنوز منتخب اعضای هیات علمی دانشگاه است نه منتصب دولت. اینجا اساتید هنوز بالاجبار بازنشسته نشده اند. اساتید دانشکده اقتصاد اینجا از برترین اقتصاددانان کشور هستند و سه سال است که به طور کامل از سیستم تصمیم گیری اقتصادی کشور کنار گذاشته شده اند و نتایج فاجعه آمیز این اقدام امروز بیش از هر زمانی قابل مشاهده است.
آقای احمدی نژاد!
حال که در سال آخر ریاست جمهوری خود تصمیم گرفته اید به دانشگاه شریف بیایید، دانشجویان انتظاری جز پاسخ گویی شفاف ندارند. پاسخ به سه سال ناامنی و پلیسی کردن فضای جامعه تحت عناوینی چون حفظ امنیت اجتماعی، پاسخ به پادگانی کردن فضای دانشگاه ها با زمزمه انقلاب فرهنگی دوم، پاسخ به اخراج، تعلیق و ستاره دار کردن صدها دانشجو به بهانه نداشتن صلاحیت عمومی تحصیل، پاسخ به انزوای کامل ایران در جامعه جهانی با طرح مسایل و اظهار نظرهای نامربوط و در نهیات پاسخ به خم شدن کمر جامعه زیر بار تورم چهل درصدی با نام عدالت محوری.
آقای احمدی نژاد!
اینجا برترین دانشگاه صنعتی و علمی کشور است و اظهار نظرهای غیرکارشناسانه در آن جایگاهی ندارد، اینجا حرمت دانشجویان و دانشگاهیان مقدس است و پاسخ های نامربوط و استهزا آمیز که در سه سال گذشته بارها تکرار شده است گوش شنوایی نخواهد داشت.
آقای احمدی نژاد!
اینجا شریف است و شریف باقی خواهد ماند
روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون …. 





سلام به همه ي دوستاي عزيزم اين بار مي خوام يكي ديگه از خاطرات دانشجوييمو
بنويسم"...يادش به خير 2 ترم پيش مثل هميشه با كمبود بودجه مواجه شده بودم و
ول خرجي هاي بي مورد طوري عرصه رو براي ول خرجي هاي با مورد تنگ كرده بود
كه من حتي پول نداشتم كه برم از عابر بانك پول بگيرم و خط 11 بايد زحمتشو
ميكشيد(باز به مرام اين خط 11 كه چقدر زحمت ميكشه .جا داره كه همین جا از
ايشون تشكر و قدر داني کنم![]()
)من هم طبق معمول با اتاق فرمان(يعني داش
باباي عزيزم
) ارتباط برقرار كردمو در خواست پول كردم داش بابا هم كه قربونش برم
بدون معطلي حسابمو پر كرد تا حالشو ببرم.بعد از ظهر جمعه بود . از خونه زدم بيرون
تا هم هوايي بخورم و هم اشتهامو براي يه عصرونه درست و حسابي باز كنم.شادو
خندون به سمت عابر بانك رفتم.توي خيابون اصلي آمل حدود 10 تا عابر بانك هست
كه از عابر بانك مسكن شروع ميشه تا صادرات. البته تا جايي كه ياد داشتم عابر بانك
مسكن هميشه خدا خاموش بود و بدون استفاده.من هم مثل هميشه رفتم سراغ
بانك پارسيان ديدم كه يه پيغام اعصاب خوردكن نوشته ""..با عرض پوزش دستگاه
موقتاقادر يه ارايه ي خدمات نمي باشد..""
پيش خودم گفتم عيبي نداره اين نشد
بعدي كه البته اون هم همينو نوشته بود گفتم تا سه نشه بازي نشه(چاره اي
نداشتم)
با نك بعدي هم به همين ترتيب .همين طور تا اخر خيابون رفتمو ديدم نخير
خبري نيست.خلاصه تو شهر دنبال يه عابر بانك درست ميگشتم اما هر چه تلاش
ميكردم كمتر به نتيجه ميرسيدم.از اون بدتر گرسنگي و خستگي حسابي اذيتم
داشت ميكرد.دست از پا درازتر راهمو به سوي خونه كج كردم.در راه هر وقت از كنار
عابر بانكاي خراب رد ميشدم بي اختيار ذكري روي لبانم جاري ميشد.همين طور ذكر
گويان به راهم ادامه دادم كه يه دفعه يه چيز عجيبي به چشمم خورد به خودم گفتم
حتما چشمام ضعيف شده و دارم اشتباه مي بينم اما دقت كه كردم ديدم عابربانك
مسكن روشنه و بدون پيغام. به ناگاه جاني دوباره يافتم و با هزار اميد و آرزو
كارتمو
داخل دستگاه گذاشتم و صداي زيبايي در سرسراي گوشم طنين انداز شد و اين صدا
چيري نبود جز شمارش پول![]()
تا خاطره بعدی بای بای![]()
![]()





|
دوستای خوبم امروز تو سایت کلوب دات کام (کلوب سیما بینا http://www.cloob.com/clubname/sima_bina99)بودم یه مطلب خوندم به نظرم خنده دار بود شما هم بخونید
:: فرم ویژه دانشگاه تهران براى تكمیل مشخصات یازده همسر :: | ||
|
ابرار : مدیریت دانشگاه تهران چندى پیش با ارسال نامه اى خطاب به اعضاى هیأت علمى و كارمندان تكمیل فرمى عجیب را از آنان درخواست كرد. به گزارش فردا، در این فرم دریافت كننده مى بایست نام و نام خانوادگى همسر، نام پدر همسر، شماره شناسنامه همسر، كد ملى همسر، تاریخ و محل صدور شناسنامه همسر و تاریخ و محل تولد وى را وارد نماید! این نامه براى كارمندانى كه هنوز ازدواج نكرده اند نیز ارسال شده است. از نكات جالب توجه این فرم وجود ۱۱ خانه خالى براى وارد كردن مشخصات یازده همسر است. |
... من دانشجوی رشته مهندسی نرم افزارم تو دانشگاه شمال واقع در آمل.
به لطف بابام یه خونه مجردی برای خودم گرفتم(![]()
![]()
برای بابام) من اهل غذای بیرون نیستم
اهل رفیق بازیم نیستم برای خودم تنهام. آشپزی میکنم خونه رو تمیز میکنم اگه وقت شد یه نگاهی هم
به جزوه هام میندازم
.این ماجرا کوتاه اما خنده داره
"... آخرای پاییز بود و هوا خنک و بارونی و به قول بچه ها ۲نفره (چرا اینجوری نگام میکنین خوب بچه ها
میگن به من چه
) ساعت هشت شب خسته از دانشگاه برگشته بودم و طبق معمول خبری از شام
نبود
خستگی و ضعف ناشی از گرسنگی اجازه هر گونه آشپزی رو از من گرفته بود.تقریبا رو به موت
بودم که دیدم اینجوری نمیشه ادامه داد و باید یه فکری به حال خودم بکنم.آمل هم یه شهری که از
ساعت ۹ به بعد همه چی تعطیله (البته کلا تعطیله ولی از ساعت ۹ به بعد دیگه رسما تعطیله !!!)
من هم گفتم الان ساعت ۸.۵ حتما یه رستورانی یا یه ساندویچی بازه.از خونه که زدم بیرون
دیدم که واقعا عالی شده !! نه خبری از مغازه هستو نه خبری از تاکسی.خلاصه بعد از کلی الافی
یه ماشین که نمیشه گفت یه تیکه آهن قراضه که ۴تا چرخ داشت ایستادو مارو سوار کرد.
سوار ماشین که بودم داشتم بیرونو نگاه میکردم.انگار که همه از شهر فرار کردندو رفتن.همه مغازه ها
بسته حتی یه دکه روزنامه فروشی هم باز نبود.آخر خط پیاده شدم.بعد از کلی پیاده روی یه رستوران پیدا
کردم(البته اینو بگم که من هیچ رقمه نمیتونم سوسیسو کالباسو همبرگرو پیتزاو...بخورم غذای بیرون
فقط چلوکباب برگ. حال میکنین چه سلیقه ای دارم
) نمیدونم بگم جای شما خالی یا نگم چون
خودمم نمیدونم که چی خوردم ولی خوب جای شکرش باقیه که تا الان زنده موندم
.خلاصه غذارو
خوردمو از رستوران زدم بیرون.اومدم بیرون دیدم که هیچ ماشینی نیست و باید با خط ۱۱ تا خونه
برم
.تقریبا وسطای راه بود که بارون دل انگیزی!! شروع به باریدن گرفت و کار رو برای خط ۱۱ مشکل
میکرد.شروع کردم به آرامی دویدن تا به خونم رسیدم. هنوز ۵ دقیقه از رسیدنم نگذشته بود که دوباره
احساس گرسنگی کردم( ای خداااااااااااا
) با چشمی گریان و شکمی غران خوابیدم
...."
نتیجه گیری اخلاقی: هر وقت احساس گرسنگی کردی بگیر بخواب.شاید توی خواب غذاهای
خوش مزه ای بخوری![]()
.
تا خاطره بعدی خداحافظ![]()
![]()
